تبليغاتX
باران
باران

باران


اینجا تعطیل است!

پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389 توسط باران |

 

**شرط دل دادن،دل گرفتن است...وگرنه يكي بي دل مي ماند و ديگري دو دل!...

 

** خفته در نیمه ی راهم این من


    خفته در نیمه ی دوران حیات


    کوله بار غم ایام به دوش


    خسته از راه درازی که گذشت


    وحشت آلود ز راه در پیش...

 

**در روزگاری که بستنی با شکلات به گرانی امروز نبود پسر ۱۰ ساله ای وارد قهوه فروشی هتلی شد و پشت میزی نشست . خدمتکار برای سفارش گرفتن سراغش رفت .

پسر پرسید : بستنی با شکلات چند است ؟

خدمتکار گفت : ۵۰ سنت .

پسر کوچک دستش را در جیبش کرد. تمام پول خرد هایش را در آورد و شمرد بعد پرسید : بستنی خالی چند است ؟ 

خدمتکار با توجه به اینکه تمام میز ها پر شده بود و عده ای بیرون قهوه فروشی منتظر خالی شدن میز ایستاده بودند با بی حوصلگی گفت :

۳۵ سنت .


 پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت :

برای من یک بستنی ساده باورید .

خدمتکار بستنی را به همراه صورت حصاب روی میز گذاشت و رفت . پسر بستنی را تمام کرد و رفت .هنگامی که خدمتکار برای تمییز کردن میز رفت گریه اش گرفت .پسر بچه در کنار بشقاب خالی ۱۵ سنت برای انعام او گذاشته بود !!

یعنی او با پولهایش می توانست بستنی با شکلات بخورد اما چون پولی برای انعام دادن برایش باقی نمی ماند این کار را نکرده بود و بستنی خالی خورده بود !!!!!!!

 

**وقتی که هیچ چیز نداری

وقتی که دست هایت

ویرانه هایی هستند بی هیچ انتظاری

 حتی بی هیچ حسرتی

 دیگر چه بیم انکه تو را افتاب و ماه ننوازند؟ 


 وقتی میعادی نباشد رفتن چرا؟؟؟؟؟؟؟ 


 دکتر شریعتی

 

...

یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 توسط باران |

تا حالا شده دلتون برای نماز تنگ بشه؟؟؟
 
دیشب پیش خودم گفتم:
 تا حالا چند بار شده دلتنگ نماز بشی؟
تا حالا چند بار شده لحظه شماری كنی كه كی وقت نماز می رسه؟
یا اصلا اینا به كنار
تا همین الان چند بار شده از نماز خوندن لذت ببری؟
اصلا چند بار چیه.
تا حالا از نماز خوندن لذت بردی؟؟؟؟؟؟؟
مگه نمی گن نماز درد دل با خداست؟!
مگه نمی گن نماز تسكینه، نماز مسكنه؟!
مگه نمی گن نماز آرامش بخشه؟!
  چرا تا حالا بعد نماز آروم نشدی؟
مگه نمی گن هر كی درد و دل كنه سبك میشه؟!
پس چرا تا حالا نماز كه خوندی بعد نمازت سبك نشدی؟!
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
كمی با خودم فكر كردم.
واقعا چرا؟!!!!!!!
با همین عقل و دید و معلومات محدودی كه دارم رفتم تو وادی نماز

ببینم كجای نماز میشه درد و دل كرد.
كجای نماز آرومم میكنه.
كجای نماز لذت بخشه.
و چرا تا حالا غافل بودم.
بسم الله الرحمن الرحیم خدا جونم! سلام
خدایا تو كه از دلم خبر داری پس نمی تونم پیش تو چاپلوسی كنم.
راستش همونطوری كه از نامه نخونده من تو خوندی

اومدم یه كم درد و دل كنم و برم.
خیلی دلم پره، خیلی پره
اومدم پیش تو درد و دل كنم چون می دونم حرفم پیش خودم و خودت می مونه.

الحمد لله رب العالمین
 اولا كه شكرت، دوما كه شكرت، سوما كه شكرت
مصدع اوقات شدم كه بازم بگم شكرت.
تو چقدر خوبی، چقدر مهربونی، چقدر كریمی.
این همه نعمت، این همه عنایت، سلامتی، فكر خوب، پدر خوب، مادر خوب، خواهر و برادر خوب، دوستان خوب، معلمان خوب و ....
مهمتر از همه اینها به لطف تو شیعه ام، شیعه علی بن ابی طالب
و حب علی و فاطمه رو در دل دارم.

و خدایی همچون تو دارم كه خیلی دوسم داره
الهی شكرت. شكرت . شكرت

الرحمن الرحیم

خدایا مشكل دارم، تو رحمانی، تو رحیمی، پس مشكلم رو حل كن.
می دونی بزرگترین مشكلم چیه؟
گناهمه، ندانم كاریمه
پس اول همه این مشكلم رو حل كن
خیلی رحیمی، خیلی بخشنده ای، خیلی خوبی
منتهی!
می دونم كه بدم،  می دونم كه پام لغزیده واشتباهها كردم

می دونم كه ناراحتت كردم ولی تو به روم نیاوردی

می دونم كه توبه ها شكسته ام
ولی تو ستاری و غفار الذنوب.

تو مهربونی و بخشنده

پس العفو . العفو. العفو

مالك یوم الدین
 خدایا هر زمان كه یادم میاد روز حسابی هم هست

 از یك طرف خیلی خوشحال میشم.
چرا كه همه ظلمها تا كوچكترین ظلمها بی جواب نخواهد موند.
اما …
چه كنم با مقدمه ورود به یوم الدین؟!
با سنگ لحد چه كنم؟!
خدایا! من با همه بدیهام منتظرم تا بشیر و مبشر به استقبالم بیان،

مبادا نكیر و منكر رو به استقبالم بفرستی.
هر چند كه اونا رو هم خودم با اعمالم تعیینشون می كنم.
خدایا چه كنم؟!!!!!!!!!!!
خدایا! با همه بدیهام بازمنتظرت هستم.

ایاك نعبد و ایاك نستعین
 فقط و فقط تو رو بزرگ می دونم، تو رو بزرگ می بینم،

تو رو هم مالك خودم می دونم، تو رو می پرستم.
همه درد و دل و مشكلم رو هم به تو می گم، فقط هم از تو كمك می خوام.
خدایا! فقط تو، فقط تو، فقط تو
هر چند كه خوب می دونم كه عملم یه چیز دیگه رو میگه.
خدایا! چه كنم؟!!!!!!!!!!

اهدنا الصراط المستقیم
خدایا! من جوون اینجوری دعا می كنم دیگه بقیه رو نمی دونم.
من جوونم، اول راهم، دارم میام وارد جامعه بشم.

 دام زیاده، تصمیم گریهای مختلفی رو باید انجام بدم،
آینده من در گرو تصمیماتی هست كه باید بگیرم.
پس خدایا! اهدنا الصراط المستقیم.

مستقیمی كه به خودت منتهی می شه

صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و الضالین
 منو در راهی قرار بده كه هم افتخار جامعه باشم،

هم افتخار خانواده، و مهمتر ازهمه افتخار شیعه ومسلمانان
كمكم كن به راهی نرم كه منو به خودم وا بزاری و دیگه نگام نكنی.

بسم الله الرحمن الرحیم

آره خدا جونم! داشتم می گفتم .

دلم خیلی پره. رو به تو آوردم تا باهات درد و دل كنم. نیرو بگیرم.

قل هو الله احد
دلم به این خوشه كه یك بزرگتر دارم، فقط و فقط یك بزرگتر.

الله الصمد
بزرگتری كه فقط خودش هست و خودش، و برای برآورده كردن حوائجم و حل كردن مشكلاتم به كسی نیازی نداره.

لم یلد و لم یولد
 و یكی از عواملی كه باعث میشه به تو دل ببندم اینه كه

یه فرقی با من و دیگران داری.
یه فرق كه چه عرض كنم، خیلی فرق داری.
اما یكیش اینه كه مثل من نیستی.

من رو دو نفر به وجود آوردند كه اون دو نفر رو اگه ادامه بدیم
به حضرت آدم می رسیم كه او رو هم تو بوجود آوردی.
اما…
تو خودتی و خودت.

و لم یكن له كفوا احد
 من اگه بخوام كاری كنم خیلی باید محافظه كاری كنم،

هوای خیلیها رو داشته باشم ولی تو فقط خودتی و خودت

هر چی صلاح بدونی همونه

با ركوع خودم:
 تنها كاری كه الان می تونم بكنم اینه كه سر بندگیم رو در مقابل تو كج كنم.
كمر راستم را در برابر تو خم كنم و بشكنم

و به نفسم بفهمونم كه تو هم باید بشكنی.
تو پاكی، تو منزه ای، تو خدایی

با سجده خودم:
 نه ركوع كمه، ركوع برای تواضع خیلی كمه،

 ركوع برای شكستن نفسم خیلی كمه

تو پاكی، تو منزه ای، تو خدایی، تو بلند مرتبه ای
سجده دوم
سجده می كنم و نهایت نا توانی و بی مقداریم را

 تنها و تنها در قبال تو ابراز می كنم.
فقط در برابر تو

ركعت دوم:
و باز گفته های گفته شده ها
باز گفته شده ها رو می گم تا حسابی حسابی خودم رو خالی كنم.
خالی خالی

واااااااااااااااااااااااااای!!!!!!!!!!

چه آرامشی به آدم دست میده وقتی می بینه

حرفش رو به كسی زده كه هیچ كس نخواهد فهمید.
و این ارامش زمانی به اوج خودش میرسه كه انسان

در قنوت دلش را حسابی می تكونه و هر چی توش هست رو بیرون می ریزه.


درد دلها با خدا كردن خوش است **** اشك را مشكل گشا كردن خوش است
در میان خلوت شبهای هجر ***** با دو چشم تر دعا كردن خوش است.


امتحانش كاملا مجانیه.


التماس دعا

شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 توسط باران |

سلام

پیشاپیش فرارسیدن عید باستانی و آریایی نوروز را به همه ی همراهانم تبریک میگم و برای همه ی شما دوستان سالی سرشار از نعمت های الهی آرزومندم.

همیشه آدما دنبال ایجاد تنوع و تغییرات تو زندگیشونن،بعضی وقتا آدما سراغ تغییرات میرن،گاهی وقتا هم تغییرات میان سراغ آدما،قشنگی این پارادوکس اینه که وبلاگ منم بی نصیب از این تغییرات نمونده،سال نویی،تو خونه تکونیه وبلاگم،قراره باران جای رقص حروف سایه رو بگیره...

امیدوارم باران بتونه پر رنگ تر از سایه در خدمتتون باشه.

 

پی نوشت:جا داره منم به نوبه ی خودم موفقیت شیرین دوستان chem-e-carیمونو به همه ی دانشجو های دانشگاه صنعتی تبریک بگم.

به امید موفقیتای بعدی این عزیزان

 

و در پایان این پستمو با این جمله ی دکتر شریعتی تموم میکنم:

 

دوست داشتن برتر از عشق است و من هیچ گاه خدا را تا بالاترین قله های عشق پایین نمی آورم.

 

چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 توسط باران |

سلام...

 

*ندای عزیزم:تبریک میگم،ایشالله خوشبخت باشین تا همیشه...

 

*می ستایمت به خاطر آنکه،آن گونه که می نمایی هستی،ای بزرگ ماندنی.با

آنکه هیچ وجه اشتراکی با دلبستگی هایم نداری،وابسته تر از همه ی آنها به

توام.آغوشت همیشه به رویم باز است،ای تنها بر آورده نیازم،فقط با توست

که از همه چیز بی نیازم.دست های آلوده به گناهم را به سویت دراز

میکنم،آنها را پاک میکنی و من همچو کودکی بازیگوش باز آلوده به سویت بر

میگردم،و تو باز مرا پاک میسازی،این یعنی اینکه هنوز مرا دوست داری!ای

یگانه معبودم،ای خدایم.

*به دنبال توام .نمی دانم تا کدامین روزها باید چشمانم را به جاده های غربت خیره کنم!
تا به کی باید کوچه های تاریک را قدم بزنم.من همچو دیوانه ای سرگشته
شده ام،نمیدانم تا چه طلوعی باید روزهای تقویم را سیاه کنم؟

نمیدانم در چه طلوعی می توانم پرده ی غروب را فانی کنم؟

ای آسمان کبود،بگذار تا ابرهایت با من همخوان شوند.

محبوب من،منتظرم که روزی نام مرا با نام یاران خود زیر لب زمزمه

کنی...

 

*کار و بار بدک نیست!!
شکر خدا!
یک کتاب 80 صفحه ای ترجمه کرده ام،در باره ی کامپیوتر!
که 5 ناشر برای چاپش،سر و دست میشکنند!
و،1000 کیلو ترانه ی ناب،سروده ام!!!
ببینم!
برای دومی ناشر آشنا سراغ نداری؟!!

 

*ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمیشنوند،چه تلخ است قصه ی

عادت...

 

*امشب که بگذرد...
...
نمی دانم میشود چند روز!!!
ولی نمیگذرد!

 

*حرف هایت مانند سنگ میان گلوله ی برفی ست!
به نظر میرسد که شوخی می کنی
اما...
(خیلی جدی ست)!

 

*تقدیم به دوستداران فروغ فرخزاد:

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه ی مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر،جز درد خوشبختیم نیست

این دل تنگ من و این بار نور؟
هایهوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم

درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن...

 

*درمانده نشدم جز در برابر کسی که پرسید:کیستی؟!(جبران خلیل جبران)

 

*خدایا عقیده ی مرا از دست عقده ام مصون بدار(دکتر علی شریعتی)

 

*چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی...

 

*اینقدر نگو اگه گذشت کنم کوچیک میشم،اگه قرار بود با گذشت کردن کسی

کوچیک بشه خدا اینقدر بزرگ نبود.

 

*تقدیم به دوستداران فریدون مشیری
از گل فروش لاله رخی لاله می خرید
می گفت:بی تبسم گل،خانه بی صفاست
گفتم:صفای خانه کفایت نمی کند
باید صفای روح بیابی که کیمیاست
خوب است ای کسی که به گلزار زندگی
روی تو همچو لاله صفابخش و دلرباست
روح تو نیز چون رخ تو با صفا بود
تا بنگری که خانه ی تو خانه ی خداست


تا بعد...

 

 

دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 توسط باران |

سلام...

شب یلداتون مبارک

 

گل به یک هفته فرو میریزد/سنگ می فرساید/آدمی میمیرد/نام را گردش

ایام مدام/زیر خاکستر خاموش فراموشی می پوشاند/شعر حافظ اما/هرچه

 زمان میگذرد/تازه تر،با طراوت تر،گویاتر،روح افزاتر/رونق و لطف دگر

میگیرد/لحظه هاییست که انسان خسته ست/خواه از دنیا/از زندگی/از

مردم/گاه حتی از خویش/نشود خوشدل با هیچ زبان/نشود سرخوش با هیچ

 نوا/نکند رغبت بر هیچ کتاب/نرسد باده به دادش/نبرد راه به دوست/راست

گویی همه غم های جهان در دل اوست/چه کند آنکه به او این بیداد

رسد؟/باز هم حافظ شیرین سخن است/که به فریاد رسد/جز حریمش نبود

 هیچ پناه/نیک بخت آنکه بدو یابد راه...

 

عمری است که به راه غمت رو نهاده ایم                روی و ریای خلق به یکسو نهاده ایم

هم جان بدان دو نرگس جادو سپرده ایم               هم دل بر آن دو سنبل هندو نهاده ایم

طاق و رواق مدرسه و قال و قیل علم                    در راه جام و ساقی مه رو نهاده ایم

ما ملک عافیت نه به لشکر گرفته ایم                    ما تخت سلطنت نه به بازو نهاده ایم

در گوشه امید چو نظارگان ماه                             چشم طلب بر آن خم ابرو نهاده ایم

تا سحر چشم یار چه بازی کند که باز                    بنیاد بر کرشمه ی جادو نهاده ایم

بی ناز نرگسش سر سودایی از ملال                     همچو بنفشه بر سر زانو نهاده ایم

گفتی که حافظ دل سرگشته ات کجاست                در حلقه های آن خم گیسو نهاده ایم

 

***یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست،از نقطه ای بترس که شیطانی ات کند...

 

***خط های سفید جاده را میشمارم،یک...صد و بیست و سه...هزار و هفتصد و چهل وسه...از تو دور میشوم،و نزدیک تر به انتظار...

 

***تیک تاک...تیک تاک...آذر داره قدم میزنه تو این حوالی و من امروز با نور قرار دارم!در بزرگراه همیشه!

...

تیک تاک...تیک تاک...

روبروی ناباوری من،از انگشت اشاره ی دست چپ تو،داره نور میره به سمت اسمون!میخوام به روی خودم نیارم،اما نمیشه!میشه رد نور رو گرفت،از انگشت اشاره ی دست چپ تو تا آخرین پله های مفهوم...

هنوز آذر ته نکشیده،خورشید داره میره از لحظه های عرق کرده...

کجای مسیر ایستادم؟!!!!!

و نور همچنان میتابه به سمت بالا...

 

***اگر تبر باران بگیرد...

برای علف های هرز خواهد بود،نه نهال نو پای امید تو!!!

مطمئن باش.

 

***به خونواده ی عزیزم:دلم براتون تنگ شده،کاش میشد شب یلدا پیشتون باشم...

 

***به دوستداران فریدون مشیری...

من،امیدی را در خود

بارور ساخته ام

تار و پودش را،با عشق تو پرداخته ام

مثل تابیدن مهری در دل

مثل جوشیدن شعری از جان

مثل بالیدن عطری در گل

جریان خواهم یافت

راه خواهم افتاد

باز از ریشه به برگ

باز از بود به هست

باز از خاموشی تا فریاد...

 

تا بعد...

 

 

شنبه سی ام آذر 1387 توسط باران |

این پستو تقدیمش میکنم به ندا و نگار عزیزم،به دنیای مجازی خوش اومدین!!!!

 

 

*نمیدونم چرا!!اینجا آدما از خیابون رد میشن،  ولی انگار تو پارک قدم میزنن!!

ماشینارو تو پیاده رو پارک میکنن  برا اینکه تو سایه باشن!

من بارها با چشای خودم دیدم  که هیچ چیز سر جاش نیست...

 

 


*دیگه کم کم باید وسایلمو جمع کنم!از هرچه بگذریم سخن درس خوشتر است!!!!

 

 

*به دوست عزیزم!!:عادت نکن به فراموشی،  به ساده گذشتن ، عادت نکن به نور ، به دل بریدن ، رفتن  رفتن...

 

 

*این روزا زندگی چه آرومه!!چه قدر شیرینه روزای قشنگه آرامش!

 

 

*خوشحالم!!چون یکیو خوشحال کردم!!بنده خدا خیلی به هم ریخته بود!یه کم آروم شد...

 

 

*به دوستی که تا حالا با چشم ظاهر ندیدمش!ولی قلبم چند بار زیارتش کرده!!!مبارکه

 

 

*این روزا خونه خیلی سوت و کوره!!دیگه از صدای فردوسی پور و خیابانی و اسپایدر من و جک گنجیشکه و داد و هوارای کینگ کنگ و صدای نا هنجاره بازیای کامپیوتری خبری نیست!!
آخه مدرسه ها باز شدن!!!!!

به برادر عزیزم:ایشالله هیچ وقت جات تو خونه خالی نباشه!موفق باشی...

 

 

*من از ملاقات با نور میام!!!به زمان سوگند!!یه روز دیدمش!!میخوام این خاطره رو به یاد بیارم...

 

 

*آرزو میکنم یه روز صلح بر سرتاسره جهان سایه بندازه!!طوری که حتی در حراج اسلحه  مشتری براش پیدا نشه!

 

 

*نینا جون  مرسی از هدیه ی قشنگت ، تقدیمش میکنم به خودت:

 

 

لحظه یی در بهار

کوچه ها سرخ می شوند
زمان
نیلگونست
باد
مثل اندوهی
از تماشای رود می اید
لحظه یی با تو
ای پرنده ی سبز
ای تماشای ساحرانه ی آب
لحظه یی با تو
از تو می گویم
به تماشای این غروب
که دشت
مثل دنیای خفتگان زیباست
که زمان نیلگونه می بارد
به تماشای این پرنده ی سبز
به تماشای این بهار بیا
با تو ای لحظه وار
ای همه ی تاریکی و فراموشی
با تو در باران
به تماشای رود می گذریم
لحظه یی در بهار
می دانم
لحظه یی در بهار می میرم



شنبه ششم مهر 1387 توسط باران |

از شبنم عشق خاک آدم گل شد...

زیاد مهم نیست که کی هستم ، از کجام و چه میکنم،  مهم این آدمیه که داره

مینویسه و داره فکر میکنه.این دختری که مثل احساسات و آرامشش مشکوک و

مرموزه!!!

من دوست دارم داستانامو سطر به سطر بنویسم.


شبیه سطرای شعر.


اینجوری احساس میکنم شاعرم!


بعد وقتی یه سطر عادی رو خلق میکنم، برام میشه زیباترین اثر دنیا!


مثل همین نوشته هایی که دارن رو به روی چشمای تو عرض اندام میکنن!


من عاشق شعرم!


من عاشق نقاشیم!


من عاشق نوشتنم!


دیگه میخوام بنویسم و بنویسم و بنویسم...


من عاشق قلمم...



از این به بعد نوشتن میشه یکی از دل مشغولیام ، مثله شعر و نقاشی.من شاعر

نیستم، من نقاش نیستم، من نویسنده نیستم ،فقط دوست دارم قلم دستم بگیرم

 بعدش واسم مهم نیستً!مهم آرامشیه که قلم بهم میده...


این روزا دارم با جدیت تموم مطالعه میکنم.چی از این بهتر؟میخوام تو همه ی

جنبه های زندگیم موفق باشم.


میخوام تو همین لحظه نیت کنم که نقطه ی تصمیمو تجسم کنم.زمان داره میگذره

و هر عملی در زمان متجلی میشه ، اگه عمل نبود عبور لحظه ها بی معنی

میشد.ارزشی نداشت.پوچ و تو خالی بود.

بی درنگ به این لحظه ها توجه میکنم!

همین توجه کافیه تا آگاهیو به درونم جذب کنم و اونجاست که احساس میکنم در

حال رسیدن به چیزی هستم که فراتر از کلامه!

فقط حس میکنم!اون میاد و در من اثر میکنه.تو عمق وجودم میشینه ومثل گلی زیبا میشکفه ...

 

میخوام همه ی تصویرای نادرستی که از خودم دارمو رو کاغذ بنویسم ، بعدش اونو بسوزونم...

جمعه بیست و نهم شهریور 1387 توسط باران |

صبوری...

این پستو تقدیم میکنم به مامان و بابای مهربونم...

 

آه...صبوری!صبوری!صبوری...

 

نغمه هاتو در دل ساکت منتظرم،بنواز.هیچ تردیدی برای دریافتن تو،از سرعتم کم نمیکنه.این جاده،به طرف تو اشاره میکنه و میدونم الان سرنوشتم زیر بارانی که منتظرم،نوشته میشه...

 

صبوری!دلم میگیره از این شتابزدگی،از این سرعت های کاذب و سبقتای بیجا!از اینکه میبینم دخترا و پسرای زمین،مردا و زنان فردا از زمین یاد نمیگیرند که واسه چی و چرا و تا چه زمانی باید صبر کرد...

 

صبوری!واسه روشن شدن اونایی که تو رو نمیدونن به تو پناه میارم.یاریم کن تا تو رو از دل بنویسم تا اونا تو رو واسه همیشه تو گنجینه ی دلشون،معنا کنن...

 

میخوام تو رو از دل بنویسم تا اونا از خودشون بپرسن چرا بعد سال ها باغبونی کردن،زمین شخم زدن،هرس کردن،بازم از درخت تنومند زندگیشون میوه های کال میچینن!؟چرا بعد از سال ها مطالعه و تحقیق و تحصیل،راه شاد بودن و شاد کردن دیگرانو نمیدونن؟

 

چرا بعد از سال ها رنج بردن و کار کردن،جمع کردن،باز از بخشش داشته هاشون میترسن؟چرا شتاب و عجله؟بی توکل و اعتماد!چرا کنکور تب شد و ازدواج ترس شد.

 

چرا تعلیم و تربیت سخت شد.خرید خونه ی دلخواه،ماشین دلخواه،آرزو شد.چرا همه ی اون چیزایی که اسمشون زندگیه،اسمش راهه،اسمش زیباییه،حرام شد و زشت شد؟

 

صبوری!به من یاد بده چه طوری به دختری که سالها درس خونده یاد بدم که واسه نتیجه ی کنکورش اشک نریزه،بیتاب نباشه،بیمار نباشه!

 

به من بگو صبوری،چه طوری به اونایی که عزیزشون از دنیا سفر کرده و تحمل کنه و ادامه بده،به اونی که یارش اونو تنها گذاشته یا به اون ظلم کرده،به اونی که ازش حقی ضایع شده بگم صبوری کنه.

 

به من بگو صبوری!چه جوری به اونی که مالشو باخته بگم دوباره شروع کن با چه مددی بهش بگم یا علی!!!

 

صبوری من تو رو میشناسم.بارها تو رو حس کردم،تو پیشم بودی و هیچوقت تنهام نزاشتیدوستم شدی،همراهم شدی.حالا از رازت بگو تا دیگران هم به تو مشتاق بشن...

 

صبوری!کمکم کن تا به کلام در بیارم آنچه را که چشیدم،چقدر سخته مزهی سیبو نوشتن!لذت نوشیدن یه لیوان آب زلالو شرح دادن...

 

در دوردست مبینم ابرهای بارانیو،نگاشون میکنم،در حالی که به یاد خدا سجده ی شکر میزارمو میخونم!صبوری!صبوری!صبوری!ببار...

چهارشنبه بیستم شهریور 1387 توسط باران |

اين پستو تقديم ميكنم به خودم!!!

 

و شكيباي عزيزم كه يك شنبه سالگرد شكفته شدنشه

 

 

او هماني است كه هر لحظه دلش ميخواهد ، همه ي زندگي ام  غرق

شادي باشد...

  ماه من!غصه اگر هست بگو تا باشد!

 

معني خوشبختي  بودن اندوه است!

 

اين همه غصه و غم،  اين همه شادي و شور،  چه بخواهي و چه نه!ميوه

يك باغند،  همه را با هم و با عشق بچين...

 

  ولي از ياد مبر:

 

پشت هر كوه بلند ، سبزه زاريست پر از ياد خدا ...

 

 و در آن باز كسي ميخواند:

 

 

كه خدا هست.

 

وچرا غصه؟!چرا؟...

پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 توسط باران |



من نمیگویم در این عالم،گرم پو،تابنده،هستی بخش,چون خورشید باش!
تا توانی پاک،روشن،مثل"باران"،مثل مروارید باش...(فریدون مشیری)

هر آنچه را که می نویسم تقدیم می کنم به روح افرادی چون فروغ فرخزاد,فریدون مشیری,دکتر شریعتی و همه ی کسانی که احساس پاکشان را نوشتند...



saye.sh31@yahoo.com

RSS 2.0





Powered by WebGozar

Designed By ParsTheme